سقراط: من از بقیه داناترم چون دیگران  نمی دانند که هیچ چیز نمی دانند اما من می دانم که هیچ چیز نمی دانم!!!

آن کس که بداند و بداند که بداند      اسب شـرف از گنبد گردون بجهـاند

آن کس که بداند و نداند که بداند      بیدار کنیدش که بسی خفته نمـاند

آن کس که نداند و بداند که نداند      لنگان خرک خویش به منزل برساند

آن کس که نداند و نداند که نداند      در جهــل مرکــب ابـد الـدهر بمــاند

  ....



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٤ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

...............

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٩ | ۸:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

سلام اینم یه سوپرایز جالب!!! عکس های کتاب فارسی سوم دبستان (دهه هفتاد) .برای من که پر از نوستالوژی بود.ببینید جالبه

لحظه ها خاطره اند زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست

 

 

 

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۱٤ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

نشریه علمی «ساینتیفیک امریکن» اخیرا مصاحبه‌ای انجام داده‌است با دردره برت (Deirdre Barrett) کارشناس روان‌شناسی در دانشگاه هاروارد و مؤلف کتابی به نام «هیئت خواب» (The Committee of Sleep) که در زمینه چاره‌یابی برای مشکلات از طریق کنترل خواب نوشته شده‌است.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۳ | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 البته لازم به ذکر است که این مطلب برای من یکی جالب بود و به همین خاطر برای شما عزیزان تو سایت قرارش دادم گرچه شاید مبنای علمی نداشته باشه و شاید هم داشته باشه ( می شه گفت اثاثش روی متافیزیک هستش ). نظر گلتون رو هم از من دریغ نکنید ...

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/۸/٢ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

تحقیقی از "ریچارد وایزمن" روانشناس دانشگاه هارتفورد شایر:

 چرا برخی مردم بی‌وقفه در زندگی شانس می‌آورند درحالی که سایرین همیشه بدشانس هستند؟

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٢۱ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

بطور حتم همه  ما در مورد زمان اطلاعات بسیار کمی داریم برخلاف تصوراکثر مردم زمان کمیت ساده ای نیست و مطالب بسیاری از آن در پاره ای از ابهام مانده است.

 

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱٦ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱۱ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()
تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٩ | ۳:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

مثلث برمودامحلی است وهم‌انگیز که در آن صدها هواپیما و کشتی در هوا و دریاناپدید شده‌اند. بیش از هزار نفر در این منطقه وحشت گم شده‌اند، بدون اینکه حتی یکجسد یا قطعه پاره‌ای از یک هواپیما یا کشتی مفقود شده ، به جا مانده باشد.

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٧ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٧ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

شهید دکتر چمران

یادداشت های آمریکا

اوایل تابستان 1959
من تصمیم دارم که از این به بعد آدم خوبى باشم، دست از گناهان بشویم، قلب خود را یکسره تسلیم خدا کنم، از دنیا و مافیها چشم بپوشم. تنها، آرى تنها لذت خویش را در آب دیده قرار دهم.
من روزگار کودکى خود را در بزرگوارى و شرف و زهد و تقوى سپرى کرده‏ام. من آدم خوبى بوده‏ام، باید تصمیم بگیرم که مِن‏بعد نیز خود را عوض کنم.
حوادث روزگار آدمى را پخته مى‏کند و حتى گناهان مانند آتشى آدمى را مى‏سوزاند

10 مى 1960
هیچ نمى‏دانستم که در دنیا آتشى سوزان‏تر از آتش وجود دارد! سوختم، سوختم، ولى اى‏کاش فقط سوزش آتش بود.
اى‏کاش مرا مى‏سوزاندند، استخوان‏هایم را خرد مى‏کردند و خاکسترم را به باد مى‏سپردند و از من، بینواىِ دردمندِ دل‏سوخته اثرى باقى نمى‏گذاردند.

18 اکتبر 1960
اى غم، سلام آتشین من به تو، درود قلبى من به تو، جان من فداى تو.
تو اى غم بیا و هم‏دم همیشگى من باش. بیا که مصاحبت تو براى من کافى است. بیا که مى‏سوزم، بیا که بغض حلقومم را مى‏فشرد، بیا که اشک تقدیمت کنم، بیا که قلب خود را در پایت مى‏افکنم.
اى غم، بیا که دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شکسته و کاسه صبرم لبریز شده، بیا و گره‏هاى مرا بگشا، بیا و از جهان آزادم کن، بیا که به وجودت سخت محتاجم.
اى غم، در دوران زندگى‏ام بیش‏تر از هر کس مصاحبم بوده‏اى، بیش‏تر از هر کس با تو سخن گفته‏ام و تو بیش از هر کس به من پاسخ مثبت داده‏اى. اکنون بیا که مى‏خواهم تو را براى همیشه بر قلب خود بفشرم و در آغوشت فرو روم، بیا که دوستى بهتر از تو سراغ ندارم، بیا که تو مرا مى‏خواهى و من تو را مى‏طلبم، بیا که کشتى مواج تو در دریاى دل من جا دارد، بیا که دل من همچون آسمان به ابدیت و بى‏نهایت اتصال دارد و تو مى‏توانى به آزادى در آن پرواز کنى.

دکتر علی شریعتی

ای آزادی،

 تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی‌تو زندگی دشواراست، بی‌تو  من هم نیستم؛ هستم، اما من نیستم؛ یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقده‌دار، بیتاب، بی روح، بی‌دل، بی روشنی، بی شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!... ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می‌کشد بیزارم. ای آزادی، چه زندان‌ها برایت کشیده ام! و چه زندان‌ها خواهم کشید و چه شکنجه‌ها تحمل کرده‌ام و چه شکنجه‌ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی‌بیم و بی‌ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می‌کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟...

قسمتی دیگر از منا جات

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم.
چه می خواهی تو از جانم؟!!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا تو مسئولی .
خداوندا تو می دانی که انسان بودن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است.

 



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٤ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

 طفلکی روزنامه هاش ریخت
 باز یه بد شانسی دیگه
 پسرک بازم زمین خورد
 باز تو کفشاش پر ریگه
 کفشای کهنه و پارش
 دوباره اونو زمین زد
 باز لباساش پر گِل شد
 توی روز برفی و بد
 اما این بار جای گریه
 پسرک پاشد و خندید
 خبر روزنامه هاشو
 واسه اولین دفعه دید
 تا حالا روزنامه ها شو
 وا نکرده بود، بخونه
 اون فقط روزنامه می فروخت
 آخ، چه بیرحمه زمونه
 تیترای روزنامه هاشو
 که همه خیس شده بودن
 داشت بلند بلند می خوند که
 دورشو مردم پوشوندن
 یه نگاه کرد دید که مردم
 هر کدوم یه چیزی می گن
 بعد چند لحظه دوباره
 می گذرن از اون و میرن
 کاغذای خیسو برداشت
 یه گوشه نشست و خندید
 اما از خنده ی تلخش
 دل صد تا گریه لرزید
 تا حالا روزنامه ها شو
 وا نکرده بود، بخونه
 اون فقط روزنامه می فروخت
 آخ، چه بیرحمه زمونه
 سر اون چارراه سرد
 ندید اونو دیگه هیچ کس
 آدمای توی این شهر
 نمی گیرن از کسی دست
 تیتر رونامه ها این شد
 یه کوچولو تا خدا رفت
 طفلکی روزنامه هاش ریخت
 پسرک چه بی صدا رفت!



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٩ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

 یادمه  رضا صادقی عزیز می گفت ما آدما همیشه به اسم عشق یه معشوقه پیدا می کنیم و زیر سایه اون  هردوپناه می بریم بعد که اتفاقات پشت سر هم پیش می آد وبا عث می شه معشوق یه طرف بره وعاشق یه  طرف طفلک اولین کسی که فدا می شه این وسط عشقه و بعدش می گن نه عشق چیز خوبی نبود.یعنی اونا  نمی دونن که این عشق تنها این عشق ما را می برد به اوج ابر شدن ستاره شدن وسرک کشیدن به عدم و پرواز به سوی عزل . ولی من می گم با قدرت هم می گم و همیشه هم می گم که : همه ما هستیم چون تو رودرباسی یه حرف روز اولیم



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٥ | ٤:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وآن دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان، سینه پر دود
زبانم کن به گفتن آتش آلود
کرامت کن درونی درد پرور
دلی در وی درون درد و برون درد
به سوزی ده کلامم را روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی
دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو، آبی ندارد
دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو بغایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده ام را
فروزان کن چراغ مرده ام را
ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی
اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه راز؟
ز گنج راز، در هر کنج سینه
نهاده خازن تو صد دفینه
ولی لطف تو گر نبود، به صد رنج
پشیزی کس نباید زآنهمه گنج
چو در هر کنج، صد گنجینه داری
نمی خواهم که نومیدم گذاری
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می باید، دگر هیچ



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٥ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

                       

 یک شبی مجنون نمازش را شکست

 بی وضو در خانه ی  لیلا نشست

 عشق آن شب مست مستش کرده بود

 فارغ از جام الستش کرده بود

 گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟

 بر صلیب عشق دارم کرده ای

 گفت : دیوانه   لیلایت    منم

 در  رگ  پیدا و  پنهانت منم

 سالها جور لیلا ساختی

 من کنارت بودم و نشناختی

 



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()

 بیا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس

  به روی اجتماع بغض حسرت گازاشکاور بیندازیم

   بیا باخود بیندیشیم اگریک روز تمام جاده های عشق رابستند

    اگریک سال چندین فصل برف بی کسی آمد

     اگریک روز نرگس کنارچشمه غیبش زد

      اگریک شب شقایق مرد

        تکلیف دل ماچیست؟

         ومن احساس سرخی می کنم چندیست

          ومن ازچند شبنم پیش تر نزول عشق را دیدم.

           چرابعضی برای عشق دل هاشان نمی سوزد؟

            چرا بعضی نمی دانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟

             چرابعضی تمام فکرشان ذکراست ودرآن ذکرهم یادخداخالیست؟

              وگویی میوه اخلاص شان کال است.

             چرا دراقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران صداقت نیست; دلالیست؟

            کاش می شد لحظه ای پرواز کرد

           حرف های تازه را آغاز کرد

          کاش می شد خالی از تشویش بود

         برگ سبزی تحفه درویش بود.

        کاش تا دل می گرفت ومی شکست

      عشق می آمد کنارش می نشست.

     کاش با هر دل; دلی پیوند داشت

    هرنگاهی یک سبد لبخند داشت.

   کاش لبخندها پایان نداشت

  سفره ها تشویش آب ونان نداشت.

 کاش می شد ناز را دزدید و برد

  بوسه را با غنچه هایش چید و برد.

   کاش دیواری میان ما نبود

    بلکه می شد آن طرف تر را سرود.

     کاش من هم یک قناری می شدم

      در تب آواز جاری می شدم.

       آی مردم من غریبستانیم

        امتداد لحظه ای بارانی ام.

         شهر من آنسو تر از پرواز هاست

          درحریم آبی افسانه هاست.

           شهر من بوی تغزل می دهد

            هرکه می آید به او گل می دهد.

             دشت های سبز وسعت های ناب

              نسترن نسرین شقایق آفتاب.

             باز این اطراف حالم را گرفت

            لحظه پرواز بالم راگرفت

          می روم آنسو تو را پیدا کنم

        در دل آیینه جایی وا کنم.

                                                                                  دکترانوشه



تاريخ : ۱۳۸۸/٩/٢٤ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : جاوید (جافنا) | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ